اسكندر بيگ تركمان

522

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

دهر اسباب دولتش پرداخت * عاقبت مكر و حيله كارش ساخت دولت و بخت روى ازو بر تافت * كه جزاى عمل ز گيتى يافت طمع خام و بخت خفتهء او * زو گرفتند نان پختهء او القصه چون قلب زر اندود يعنى سخنان كذب آميز نفاق آلود در محك طبع وقاد همايون كم عيار نمود فرهاد خان را بر سر او فرستادند و او حسب الفرمان قضا جريان متوجه لاريجان گشته به ترتيب اسباب قلعه گيرى پرداخت و از درگاه معلى توپچيان و تفنگچيان فرستاده شده توپهاى قلعه كوب ترتيب دادند و در لوازم قلعه گيرى و تضيق محصوران سعى تمام مينمودند جماعت اميرى كه معظم سپاهيان لاريجان بودند با فرهاد خان يكدل و يكجهت گشتند تردد آغاز نهادند و ملك بهمن به آن جماعت بىاعتماد گشته وردان امير نامى را كه ريش سفيد آن طبقه بود گرفته بسياه چال زد بالاخره بقتل آورد و آن طايفه در مخالفت ملك بهمن يكجهت گشته دليل راههاى مخفى قلعه گشتند در اندك روزى سيبها به زير ديوار قلعه رسيد ملك بهمن مضطرب شده اظهار اطاعت و انقياد كرد فرهاد خان نيز او را مستمال عنايت شاهى گردانيده طالب ملاقات شد ملك بهمن بعد از اخذ عهود و مواثيق بيرون آمده خواست بطريق معتاد بلطايف الحيل و چرب زبانيها شر قزلباش را از خود دفع نموده بتواضعات دنيا - [ 357 ] دارانه و وعده‌ها كه هرگز وفا نخواهد كرد قزلباش را از پاى قلعه گسيل گرداند فرهاد خانرا تكليف آمدن قلعه و مهمانى كرد فرهاد خان اجابت نكرد و صيدى را كه بدام افتاده بود رها نكرده تكليف رفتن درگاه معلى و ملازمت اشرف نمود ملك بهمن از بيرون آمدن نادم و پشيمان گشته چون هيچ سخن او در نگرفت باكراه تمام راضى بآمدن شد فرهاد خان بمصلحت وقت قلعه را همچنان به تصرف گماشتگان او گذاشته تكليف بيرون رفتن نكرد و او را مصحوب خود گردانيده بپايهء سرير اعلى آورد و در دار السلطنهء اصفهان در مجمعى كه طبقات خلايق از اطراف و جوانب در مجلس بهشت آئين جمع آمده بودند به نظر خجسته اثر رسانيد حضرت اعلى شاهى به زبان عتاب و سرزنش با او تكلم آغاز نهاده يك يك قتل ملك بهمن حاكم لاريجان تقصيرات و خيانتها كه در دولت ابد قرين ازو بظهور آمده بود شمردن گرفتند ملك بهمن سر خجالت و ندامت پيش انداخته از افروختگى شعلهء غضب و عتاب و خطاب دست از حيات مستعار شست . اما حضرت اعلى چند روزى بجهة تعهدات كه فرهاد خان با او كرده بود و تغافل در كار او ورزيده بدستور در خانهء فرهاد خان ميبود تا آنكه در اول سال تخاقوى ئيل ست و الف كه رايات جلال از اصفهان بقزوين نهضت نمود او را بعمارت نودولتخانه مباركه طلب نموده در حين تكلم و عتاب و خطاب بدست ملك سلطانحسين لواسانى دادند كه بقصاص خون برادرش بقتل رساند و او باتمام كارش پرداخت مآل حال اولاد مشار اليه و تسخير قلاع او كه چگونه ميسر شد مرقوم كلك بيان ميگردد انشاء اللّه تعالى ذكر احوال حاجى محمد خان والى خوارزم و اقرباى او كه در ولايت خوارزم بوقوع پيوست و التجاء آوردن او مرتبهء دويم بدرگاه شهريار عجم در طى سوانح احوال سابقه مرقوم قلم وقايع نگار گرديد كه در سال گذشته